پیوند – در خدمت وحدت کمونیستهای ایران

انقلابِ مَشروطه: یک انقلابِ فراموش شده نوشته: هوشنگ گلاب دژ

انقلابِ مَشروطه:

یک انقلابِ فراموش شده

downloa-ma

نوشته: هوشنگ گلاب دژ

از« انقلابِ مَشروطه» ی ایران ۱۱۲ سال گذشته. این انقلاب، چه اهمیّتی در سَیرِ تغییر و تحوّلات و دگرگونی های جامعه ی ما داشته است؟ چه عواملی، دَرونی و جَهانی، سَبَب شد تا این انقلاب؛ رخ بدهد؟ کدام نیروهای اجتماعی در این انقلاب شرکت داشتند و مُهرِ خود را بَر این انقلاب کوبیدند؟ محتوا و مَضمون و شعارها و خواست های این انقلاب، چه ها بودند؟ و چه مقدار و چه تعداد از این شعارها و خواست ها، جامه ی عمل به خود پوشیدند؟ و چه تعداد و چه مقدار از این شعارها و خواسته ها ناکام ماندند؟ چه عواملی سببِ این ناکامی بودند؟ گفته می شود که پس از گذشت۱۱۲ سال از این انقلاب، پاره ای از شعارها و خواست های این انقلاب، هم چنان در دستورِ کارِ عاشقانِ آزادی و استقلال و سَربلندی ایران؛ قرار دارد. این حرف، تا چه اندازه درست است؟

انقلابِ مَشروطه، یک انقلابِ بورژوا- دموکراتیک بود. این، یعنی چه؟ یعنی این انقلاب، انقلابی بود بورژوائی [در شکلِ کلاسیکِ خود: با شرکت و رهبریِ سرمایه دارها، کارخانه دارها و پیشه ورهای شهری؛ که از حمابت و پشتیبانی کارگران و دهقانان و روشنفکران نیز برخوردارند]، با پَرچَمِ« لیبرالیستی»: آزادیِ درعرصه های اقتصاد و سیاست. که باید یک جامعه ی دموکراتیک ایجاد کند که در آن، اراده و رأی مردم، محور و موتورِ محرّکه ی آن باشد. که به آن،« حاکمیّتِ ملّی» می گویند. این انقلاب، به نظر می رسد که امروز روز دیگر به تاریخ تعلق دارد. این انقلاب در جوامعی رخ داده که از مرحله ی اقتصادِ فئودالی، اقتصاد مبتنی بر تولیدِ« زمین داری» به مرحله ی اقتصادِ صنعتی، اقتصادِ« سرمایه داری» مُبتنی بر تولیدِ کارخانه ای؛ گذار کرده اند. یک طبقه ی اجتماعی جدید به نام« سرمایه دار»، که در درون جامعه فئودالی- زمین داری پا گرفته و رشد کرده است؛ از طریق یک انقلاب، قدرتِ سیاسی را از دستِ خان ها و اشرافِ زمیندار می گیرد و خود بر مَسندِ قدرت می نشیند. به این طبقه درغرب،« بورژوا» یا« بورژواری» می گویند. به این دلیل، این انقلاب را انقلابِ « بورژا- دموکرانیک» می نامند.

این انقلاب، در پَیِ جنبشِ« اِصلاحِ دینی»[رفرماسیون]؛ در بسیاری از کشورهای اروپائی، به وقوع پیوست. در ایران، این انقلاب به دنبالِ سَرکوبِ شورشِ« بابی ها» به مثابه ی یک حرکتِ«اصلاح دینی»؛ و نیزشکستِ تلاش های اصلاح طلبانه ی افرادی چون« قائم مقام فراهانی» و« امیر کبیر» و در پَیِ آنها،«سپه سالار»« مستشارالدوله»، برای ایجاد تغییر از بالا؛ رخ نمود. در ۱۴ اَمردادماه سال ۱۲۸۵خورشیدی(۱۳۲۴قمری)[۵ اوت ۱۹۰۶میلادی]؛ در پَیِ ماه ها اعتراض ها و مقاومت ها و بَست نشینی های متعدّد، سَرانجام با صُدورِ« فرمان مشروطیّت» از سوی« مظفّرالدّین شاه قاجار»؛ این انقلاب به پیروزی رسید. با تشکیل و گشایشِ نخستین پارلمان[مجلسِ شورای ملّی] و تنظیم « قانون اساسی» و«متمّمِ» آن؛ و سپس، شکل گیریِ «انجمن های ایالتی و ولایتی» به مثابه ی پارلمان های محلّی در مناطقِ مختلفِ کشور؛ نظامِ سیاسیِ ایران، دست کم در ظاهر، شکلِ یک نظامِ دموکراتیک به خود گرفت.

روزِ ۱۴ اَمرداد ماه ، یک سَد و دوازدهمین سالروزِ صُدورِ فرمان «مشروطیّت» از سوی « مُظفّرالدّین شاه قاجار» و چیرگی و پیروزی خواست و اراده ی مردم ما بر نظام خودکامه ی« سلطنت مطلقه » و تحقّق هرچند ناقص«انقلابِ مشروطه»، یعنی استقرار نظام«پارلمانی» متکّی بر«رأی آزادانه ی همه ی شهروندان» کشورمان؛ می باشد. شاید بتوان گفت که ضرورت این «انقلاب»، از فردای شکست نیروهای نظامی ایران از اَرتش« روسیّه ی تزاری»، با اندیشیدن به دلایل این شکست و کوشش برای یافتن راه غلبه بر ضعف ها و ناتوانی ناشی از عقب ماندگی های موجود؛ به ذهن و مخیّله ی بسیاری از کسانی که از آنچه بود، نا خشنود بودند [و نه تنها «عبّاس میرزای ولیعهد»] در درون و بیرون حاکمیّت؛ خطور کرده بود. جنبش وسیع و پر دامنه ی «بابی ها»، که گونه ای« رفُرماسیون دینی» را عُنوان می کرد؛ و با سبُعیّت و دَد منشیِ هرچه تمامتر از سوی قدّاره بندانِ حاکم و مُلّایان هم دستشان سرکوب و به خاک و خون کشیده شد؛ پیش درآمد و آغازِ این «انقلاب» بود.

شکست کوشش های«اصلاح گران» نشان داد که برای ایجاد هر تغییر لازم، انجام یک« انقلاب» و« از پائین» و با شرکت وسیع مردم ضروری می باشد. این «انقلاب» امّا از همان آغاز، با دُشمنی و ستیزِ نیروهای عقب مانده ی اجتماعیِ:«اشراف» و مُرتجعینِ مذهبی، که هرگونه تغییر و دگرگونی در شرایط اجتماعی و سیاسیِ کشور را به زیانِ منافع و مَطامعِ آزمندانه ی خویش می دیدند، و نیز قدرت های استعماری زمان: روس و انگلیس ؛ مواجه شد. «انقلابِ مشروطه»، اساساَ و دقیقاَ در ستیز با شاه، در ستیز با خودکامگیِ شاه و در ستیز با «سلطنت مطلقه» ی شاه؛ و مَحدود و« مَشروط» کردن او[ شاه] به« قانون» بود. انقلابیون بر آن بودند تا با درس آموزی از تجاربِ انقلاباتِ فرانسه و انگلیس و آمریکا و از همه ی انقلاباتِ«بورژوازی» در جهانِ مُتمدّنِ آن زمان؛ این انقلاب را در ایران به پیش ببرند. قانون، حکومتِ قانون، رأی و اراده ی مردم، حقوق و آزادی های فردی و اجتماعی و مانندِ اینها، مُفاهیم جدید و نوینی بودند که هَضم و دَرک آنها برای بسیاری ساده و آسان نبود. کما اینکه اکنون

نیز ساده و آسان نیست. امّا همین ها و به ویژه «اعلامیّه ی جهانی حُقوقِ بشر» که دستآوردِ این انقلاب در فرانسه و بلژیک و جاهای دیگر بود؛ از جمله عواملی بودند که به این انقلاب، مَعنا و مفهوم والا و در خوری می داد.

تا پیش از این انقلاب، جامعه ی ما چه نوع جامعه ای بود؟ جامعه ای بود عقب افتاده با اقتصادِ ماقبلِ سرمایه داری. جامعه ای که همه ی کارها در دستِ یک نفر، متمرکز بود. این یک نفر، که بود؟ شاه! « شاه» یا« سایه خدا»، حرفِ اوّل و آخر را می زد. از مردم، توده های مردم، به عنوان« عوام کالاَنعام» نام برده می شد. می دانید این، چه مَعنی می دهد؟ مَعنی اش این است که این مردم، داخلِ آدم حساب نمی شدند. این انقلاب، باید این مردم را در صَدر قرار بدهد. همین مردم، باید در باره ی هر چیزی تصمیم بگیرند.این انقلاب، باید از این توده های بی هویت، یک « ملّت» بسازد. به همراه « شاه» و« اشراف»، باید دستِ دین پیشه گانی، که متحدِ طبیعی شاه و اشراف بودند؛ را از زندگی مردم کوتاه کند. دین را به اَمری شخصی و خصوصی افراد تبدیل نماید.

مَقوله ی«جدائی دین از دولت»، از دَست آوردهای این انقلاب است. انقلاب باید هَمه و هَر عرصه از زندگی اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و اقتصادی جامعه را دگرگون و نوسازی کند.این انقلاب، باید نیروی عظیم زنان را که به حاشیه ی اجتماع رانده شده بودند آزاد کند و آنان را واردِ عرصه ی زندگی اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و اقتصادی نماید. انقلاب باید ازبازارهای کوچک و بَسته ی« مَحلّی» فَراتر رفته و یک « بازارِ ملّی» ایجاد نماید. نظام« ملوک الطوایفی»(خان خانی) را بَرچیند؛ و به جایِ آن، یک جامعه ی نوین:«جامعه مدنی»، جامعه ای مُبتنی بر چیزِ تازه و نوظهوری به نامِ « قانون» و«حاکمیّتِ قانون» بنشاند.« قانون»ی که تمامِ اهالی، نمامِ آحادِ «ملّت»، صَرفِ نظر از جنس، دین، قومیّت و شغل و پایگاه اجتماعیِ خود؛ در برابر آن، یک سان و برابر باشند. تا پیش از این، شاه هم «قوّه مُجریه» را در چنگ داشت. هم، قانون گزار بود. وَ هم، قاضی بود. انقلاب، این سه قوّه را از هم جدا و مستقل کرد: اصلِ مهمِّ تفکیکِ قوا.

رو کردن به مُدرنیزاسیون: مُدرن [نو، امروزی] کردنِ جامعه از طریقِ ایجاد و گسترشِ نهادهای دموکراتیک و مردمی: انجمن ها، احزاب، سندیکاها و دیگر سازمان ها و سازکارهائی برای تأمین و تضمبن مشارکت و هَمبستگی قشرهای مختلفِ مردم با جامعه ی خویش. به جای خلائی که مُرده ریگِ سَده ها سیادتِ خودکامه گی و تک صدائی در کشور بود. گشایشِ مدارسِ جدید[به جای «مکتب خانه» های فدبم]، آموزشِ اجباریِ رایگان وهَمگانی، پایه ریزی دانشگاه ها و مَراکزِ آموزش های عِلمی، فنّی وَحرفه ای، ایجاد و گسترش مراکز بهداشتی و درمانی و تلاش برای ریشه کنی بیماری های بومی، ابداعِ نظام وظیفه ی اجباری برای پایه گذاری یک ارتش کارآی ملّی جهتِ دفاع از مَرزهای کشور، تأسیسِ« بانکِ ملِی» در خدمتِ« انباشتِ سرمایه» از راهِ جَلب و جَذبِ اندوخته های مردم برای بی نیاز کردنِ کشوراز« وامِ» خارجی، ایجادِ صنایعِ مُدرن وَحمایت از تولید کنندگانِ داخلی برای چیره گی بر عقب ماندگی های مزمن و جز اینها؛ از جمله اقداماتِ اولیّه ای بود که دَردَستور کار انقلاب قرار داشت. ضعف سرمایه داری صنعتی و از آن مهم تر، کم جانی طبقه کارگر ایران که باید مُهر خود را پای این انقلاب بزند؛ را می توان از جمله دلایل در نیمه راه از نفس افتادن این انقلاب در ایران؛ نام برد.

از شگفتی های این «انقلاب»، آسیب ها و صدماتی است که از« درون» و از سوی کسانی به آن وارد شده است که از جُمله هواداران و پرچم داران و حتّا « رهبرانِ» این «انقلاب»؛ به شُمار می آیند. از یک سو؛ پاره ای از «روشنفکرانِ» مُنادی و سُخنگوی این «انقلاب»، که دُچارِ «گیج سری» و پریشان فکری بودند؛ و در ارزیابی و برآورد «نیروهای انقلابی» ، دُچار ساده اندیشی و به طور دقیق تر: ساده لوحی، شدند؛ و از همین روی، چشمِ اُمیدِ خود را به « مُرتجعینِ مذهبی» و « رهبرانِ» آنها در «نجف» و « قم» دوختند [مُشکلی که در بیش از۱۰۰ سالِ گُذشته، کماکان بر بخش بزرگی از«چپِ» سُنّتی کشور، حاکم بوده].همین ها، زیرِ فشار نیروهای مُرتجع مذهبی به تقلیلِ خواست های انقلاب در هنگام تنظیم« قانونِ اساسیِ» آن، در جهتِ انطباقِ آن با «شریعت»؛ تن دادند. مُشکل، امّا به همین جا ختم نمی شود. مُشکلِ اصلی، زمانی آغاز می شود که کسانی که این «انقلاب»، به طور«نظری»، «فکری» و «عملی»، با آنان در تضادّ و ستیز بود؛ به صفوفِ آن وارد شده و حتّا در سطحِ « رهبریِ» آن، جای گرفتند. همین ها، که در تضادّ با«دربار» و پاره ای آخوندِ درباری بودند؛ از همان روزِ نُخُست گُشایش « مجلسِ شورای ملّی» و آغازِ کارِ نوشتنِ «متمّمِ قانونِ اساسی» که باید «حقوق و آزادی های فردی و اجتماعی» شهروندان کشور را تنظیم نماید؛ بنای ناسازگاری با« مشروطیّتِ» نوپا و کوشش برای تحمیلِ نقطه نظراتِ ارتجاعی خود که در تضاد با این انقلاب بود، نمودند؛ و «قانون» ی که از این میان نوشته و تنظیم شد، چیزی میان تُهی و بی جان بود که به همه چیز شبیه بود جُز«قانون»ی که مُعرّف و نشانگر یک انقلابِ« بورژوازیِ» ضدِّ فئو دالی- ضد استبدادی باشد.

این «قانونِ اساسیِ» مُثله شده نیز، امّا در عمل «پیاده» نشد. «بُناپارتیسم»، که در هیأتِ« رضا خانِ قزّاق» و با کودتای سوّم اسفند ۱۲۹۹خورشیدی(۱۹۲۱میلادی) قدرت را به دست گرفت؛ به موازاتِ ندیده گرفتن و تن ندادن به آن بند و موادّی که«حقِّ» نظارت و کُنترل بر کارِ« قانون گزاری» جهتِ « انطباقِ» مصوّباتِ مجلس با « شرعِ مُبین» را به مُرتجعینِ مذهبی می داد و تعطیل و متوقّف کردن این مواد؛ «حُقوق و آزادی ها» ی نیم بندِ موجود در« قانونِ اساسی»، که ناظر بر حقوق فردی و

اجتماعی مردم بود؛ را نیز تعطیل و موقوف کرد. مُبارزاتِ«ملّی کردن صنعتِ نفت» و سَرشاخ شدنِ« دکتر محمّدِ مُصدّق» با «محمّد رضا شاه» برای واداشتنِ او به رعایتِ « قانونِ اساسی» و احترام به «حُقوق و آزادی ها» ی نیم بندِ تصریح شده در آن؛ نیز با کودتای ۲۸ اَمُردادِ ۱۳۳۲ (۱۹ اوت ۱۹۵۳) وَ سرنگونی دولتِ قانونی« دکتر مصدّق»، با ناکامی و شکست روبه رو شد. در سال هايی که در پی آمد، آنچه در زمانِ «رضاشاه» انجام گرفته بود، در زمانِ « پسر» پی گرفته شد. نتیجه، چه بود؟ نتیجه، « انقلابِ بهمنِ » ۱۳۷۵ ( فوریه ۱۹۷۹) و قبضه شدنِ کامل و تامّ و تمامِ قدرت به وسیله ی مرتجعینِ مذهبی؛ بود. چند سال پیش، تحقیقی در ایران، در زمینه ی مُقایسه ی«انقلابِ مشروطیّت» و « انقلابّ بهمن» ، انجام گرفت و نتیجه ی آن در یکی از نشریاتِ داخلِ کشور درج شد. این نتیجه، چه بود؟ نتیجه، این بود: در «انقلابِ مشروطیّت»، مردم ،« قدرت» را از دستِ «شاه» گرفتند؛ و در «انقلابِ بهمن»، آن را به «ولیِّ فقیه» پس دادند. این، یعنی چه؟

این، یعنی بازگشتِ دوباره ی استبداد: یک سَده و اندی سال پس از انقلابِ مشروطه. این، یعنی بازگشت به قهقرا. این، یعنی، نزدیک به بیش از یک سَده مبارزه ی مردم، دود شد و به آسمان رفت. یعنی، نزدیک به ۱۱۲ سال تاریخِ این مملکت، هیچ و پوچ! ( به نظر یک رفیق:« انقلاب مشروطه حداقل برای مردم ایران یک دستاورد داشت و آن گذر از حکومت استبدادی غیر قانونمدار به حکومت استبدادی ویا دیکتاتوری قانونمدار بود.»). یعنی، خوردنِ مُهر«باطل شُد!» بر پیشانی«انقلابِ مشروطه»، بر پیشانیِ مردم و انقلابیونی که برای برقراری حاکمیّتِ قانون، برای تشکیلِ «عدالتخانه»، برای برپايی« مجلس شورای ملّی» و برای محدود و « مشروط کردنِ» قدرتِ « شاه » به قانون .. مُبارزه کردند، به زندان اُفتادند، شکنجه شدند، کشته شدند. این، یعنی، بازگشتِ دوباره ی نظام خودکامه ی«سلطنت مطلقه». یعنی، روز از نو و روزی از نو! یعنی دوباره باید مردم به خیابان بریزند و هزاران نفر کُشته بشوند، تا آنچه را که به سرقت رفته است از سارقین بازپس گرفته شده و به مردم، صاحبانِ اصلی آن، بازپس داده شود. و چرا؟ چون، یک عدّه «جاهل»، یک عدّه آدم های عقب اُفتاده، یک عدّه مُرتجعِ مذهبی، که سَده ها از قافله ی تمدّن، فاصله دارند؛ با یاری و چُماقداری هوادارانِ«جاهل» تر از خود، در ستیز با مدنیّت و ترقّی و پیشرفت، بر آنند تا اراده ی خود را بر ملّتی، تحمیل کنند. تا عقربه های زمان را به عقب بکشند. آنها برای اینکار، از همه و هر گونه ابزار و وسیله ای هم، سود می برند. ترور و زندان و شکنجه و اعدام، که جای خود دارد. حذفِ فیزیکی مُخالفان، این تاریک اندیشانِ زندگی گُریز را راضی و خشنود نمی کند. تُهی کردنِ آدم ها از ماهیّت و خصلتِ انسانی، ابزارِ اساسیِ این دُشمنانِ زندگی است. چه ساده، چه ارزان، اینان ، کارِ برپاييِ «حکومتِ الله» را به پیش می برند.

ستمی که به «انقلابِ مشروطیِت» و ارزش ها واُصول و پرنسیب های آن شد،امّا تنها از ناحیه ی چکمه پوشِ قزّاق و پسرِ او، و مُرتجعینِ مذهبی و توده های واپس گرای جاهلِ پیرو آنها نبوده است. منِ «چپ»، که هیچ گاه عادت نکرده ام که با مغزِ خود بیندیشم و همیشه از اُلگوهای بُرون مرزی رونویسی کرده ام، هم در این میان بیکار نه نشسته ام. وقتی از«انقلابِ مشروطیّت» و«مشروطه»، صُحبتی می شود؛ بی درنگ« نظام پادشاهی» به ذهن و خاطر می آید. گويی « مشروطیّت» = «شاه». در حالی که از یاد می بریم که «انقلابِ مشروطه»، اساساَ و دقیقاَ در ستیز با شاه، در ستیز با خودکامگیِ شاه و در ستیز با «سلطنت مطلقه» ی شاه؛ و مَحدود و« مَشروط» کردن او[ شاه] به « قانون» بود.

با این همه؛ انقلاب مشروطه در ایران، یک انقلابِ ضدِّ استبدادی و ضدِّ استعماری بود. چون ما، هم با یک شاهِ مُستبد[خود کامه] سرو کار داشتیم و هم با نفوذ و دخالتِ بیگانگان. کی ها؟ روسها و انگلیس ها [اَیَرقدرت های آن زمان]. این انقلاب، باید هم نوکِ شاه را می چید؛ وَ هم دستِ بیگانه گان را از دخالت و اِعمالِ نفوذ در کشور، قطع می کرد. آیا انقلاب، به همه ی این هدفِ های خویش رسید؟ اگر رسیده بود، که صحبت از در دستورِ کار قرار داشتن شعار ها و خواست های این انقلاب، حتّا درامروز، دیگر در میان نبود.با ابن همه، این انقلاب، برای جامعه ی واپس مانده از قافله ی ملّت های پیشروی چون ایران، نقشِ یک « زمین لرزه» را داشت. هرچه از«مُدرنیسم» در ایران پا گرفت، میوه ها و پی آمدهای این انقلاب بود. این انقلاب در نوعِ خود بی نظیر بوده؛ و چون ستاره ای تابناک در آسمانِ مبارزه ی مردم ما برای رسیدن به آزادی و دموکراسی و ساختن یک جامعه ی عاری از ستم و سرکوب و بهره کشی، تا مدّت ها خواهد درخشید. این انقلاب، برای جامعه ی واپس نگاه داشته ی استبداد زده ای چون ایران؛ نقش یک «زمین لرزه» را داشت؛ که همه ی آن افراد و افکار و نهادهائی را، که سدِّ راه حرکتِ جامعه به جلو بودند؛ به چالش و مبارزه می خواند. این انقلاب، هم مبارزه و کوشش برای چیرگی بر عَقب ماندگی های اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی را در سَرلوحه ی اقداماتی که می بایست صورت بگیرد، قرار داده بود؛ و هم انجام این کارها را با شرکت و به دستِ خودِ « مردم»؛ امکان پذیر می دانست. « فرّخی یزدی» از رَه روان دل باخته ی این انقلاب، همین «رِه نمود» را فریاد می زند که:« تو در طلبِ حکومتِ مُقتدری. ما طالبِ اقتدارِ ملّت هستیم.». فریادی که همراه با خود «فرّخی»، در گلو خفه شد.

انقلاب مشروطه، قدرت «شاه»، قدرتِ مطلقه ی شاه، و در یک کلام «سلطنت مطلقه» ی شاه را در هم شکست؛ و مردم و اراده ی مردم و «حاکمیتِ ملّی» را به جای« شاه» و اراده و حاکمیّت و « سلطنتِ مَطلقه» ی او، نشاند ..

آن چه پس از دست به دست شدن «سلطنت» از « قاجار» به « پهلوی» و از «پهلوی» به « ولیِّ فقیه» در پَی آن انجام گرفت؛ تحقق اهداف این انقلاب، امّا به شکل نیم بندِ آن بود؛ که با حَذفِ مردم و بی حضور مردم و با چشم بستن بر« حقوق» و آزادی های مترادف و عَجین شده با این انقلاب و پامال کردنِ آنها؛ جامه ی عمل به خود پوشید. با این هَمه، هَر و هَمه ی آن چه ما از«مُدرنیسم» در کشورمان شاهد آن هستیم؛ وام دارِ این انقلاب است. رَوَندی که پیش از انقلاب آغاز شده بود و با اخذ و رواج همه و هر گونه سَبک و شیوه ی نوین( مُدرنِ) در سپهر اجتماعی، فرهنگی و جز آن به همراه بوده؛ در خلالِ انقلاب و پس از آن پی گرفته شد.

روزنامه نگاری [کارِ چاپ و پخش توده ای مطبوعاتی] ، ترانه سرائی و شعر و نوول نویسی و شعر و تئاتر و موسیقی و نقاشی و پیکر تراشی و جز آن، در هیأت جدید و مُدرن خود و در حدِّ استانداردهای جهانی؛ با این انقلاب پا گرفت و تثبیت شد. تمام این عرصه ها، از تاریک خانه ی دود گرفته ی اشراف و دربار و مَحفل های خصوصی به در آمده؛ و مردمی، توده ای و همگانی شدند. انقلاب، افق های نوی را به روی مردم، به روی زنان و مردانِ همه ی ملیّت های کشور؛ گشود. « نیما یوشیج»، « کمال الملک»، « قمرالملوک وزیری»،« ابوالحسن صبا»، « روح الله خالقی»،«جمال زاده» و « صادق هدایت»، « احمد کسروی» و .. در پیِ«آخوند زاده»،«عارف قزوینی» و«میرزاده عشقی»،«علینقی وزیری» و« درویش خان»،«صور اسرافیل»،«اشرف الدین حسینی»[نسیم شمال]، « ملک الشعراء بهار»، « دهخدا» و .. همه، میوه های این انقلاب اند.«دکترمحمّد مصدّق»، که باید به این انقلاب از نفس افتاده، جان تازه بدمد؛ نیز در مکتبِ این انقلاب، نشو و نما یافته بود.

این انقلاب ، با همه ی اینها مورد بیمهری و بی اعتنائیِ «چپ» نیز قرار گرفت؛ و ما خود، دو دستی این انقلاب را که قدرتِ بی حدّ و مرز «سُلطان»، «سلطنت مطلقه» را به چالش می طلبید؛ به «سلطنت طلبانِ» بیگانه با این انقلاب، هدیه کرده ایم. چه تعداد از ما، روز ۱۴ اَمرداد، روزِ صدورِ «فرمانّ مشروطیّت» را به یاد داشته ایم و امروز به یاد داریم؟ برخورد من و امثالِ من، که به «چپِ» سُنّتی تعلّق داریم، به این انقلاب، طبعاَ برخوردی نفی و طرد و تخطئه کننده بوده است: «این، یک انقلابِ بورژوائی است و زمانِ آن هم سپری شده است. از این رو، خطِّ بطلان باید روی آن کشید!». و آن وقت، لیستِ بُلند بالائی از مطالباتِ بحقّ و عادلانه ی «دموکراتیک» در زمینه ی« جُدائیِ دین از دولت»، «برابری زن و مرد»، «حقِّ ملیّت ها»، «حُقوقِ اقلیّت ها»، «حُقوق و آزادی های فردی و اجتماعی»و مانند اینها در دست داریم؛ که اتّفاقاَ یک چُنین انقلابی، «انقلابِ مشروطیّت» باید به آنها پاسُخ می داد و آنها را مُتحقّق می کرد. فراموش می کنیم که « مُبارزاتِ ملّی کردنِ نفت» و به طور دقیق تر «مبارزه ی ضد استعماری- ضد دیکتاتوریِ» آن سالها به پایمردی طبقه کارگر ایران و به ویژه کارگران صنعت نفت و همه ی نیروهای ترقی خواه؛ ادامه ی تاریخی و طبیعیِ این انقلابِ ناکام و تلاش برای عملی کردنِ شُعارهای آن بود که سرکوب شده بود. و نیز، «انقلابِ بهمن» هم، ادامه ی آن انقلاب و تلاشِ عقیم مانده ی این انقلاب و مبارزات ملی کردنِ نفت؛ بود. اگرچه با قبضه شدن قدرت از سوی مُرتجعین مذهبی، این سومین تلاشِ مردم ما برای دستیابی به آرمانهای ضد استبدادی- ضد استعماریِ«انقلابِ مشروطیّت»؛ باز هم ناکام ماند. از این روست که شاهدِ بازگشتِ دوباره ی استبداد در کشورمان هستیم. آن هم، یک سّده پس از انقلابِ مشروطه.

نتیجه، چیست؟ و چه باید کرد؟ نتیجه، این است که اهداف و مُطالباتِ«انقلابِ مشروطیّت»، همچُنان در دستور کار همه ی عاشقانِ ایران، همه ی کسانی که تشنه ی آزادی واستقلال و سربُلندی ایران و رفاه و امنیّت و آسایش همه ی ایرانیان، ازمرد و زن، از مُسلمان[ نه تنها شیعه ی ۱۲ امامی و۸ امامی و ۶ امامی وهرچند امامی اش، سُنّی واسماعیلی و شیخی و بابی و بهائی و درویش و صوفی و کسروی و ..] تا زرتشتی و مَسیحی و کلیمی و آسوری و اّرمنی و قزّاق و عرب و کرد و تُرک و لُر و فارس و بلوچ وتُرکمن و گیلک و مازی و و.. و حتّا کافر و دَهری و بیدین [کمونیست ها و جز آن] و.. هستند؛ قرار دارد. برای چپ و انقلابی بودن ، نیازی نداریم که چشم خود را بر گذشته ی مبارزاتی مان ببندیم یا به تخطئه و نفی آن بنشینیم. به عکس، می توانیم برای آفرینش آن عاملی که در گذشته و از این میان در انقلاب مشروطه از آن محروم بوده ایم: قرار گرفتن طبقه کارگر و حزب اش در رأس این مبارزات؛ بر تلاش و کوشش خویش بیفزاییم. مبارزه ی امروز ما ادامه و در ارتباط تنگاتنگ با مبارزات گذشته اما در شرایط متحول و دگرگونه شده ی جدید؛ قرار دارد. انقلاب مشروطه، خوانی و ایستگاهی است در راه پیمائی طولانی ما به سوی قله های کشف نشده، به سوی ساختمان جامعه ی فارغ از ستم و سرکوب و بهره کشی.

انقلاب مشروطیت[در کُنه و ماهیّتِ خویش]، در نزدیک به ۱۱۲سال پیش، پَرچَم ایرانی«سکولار»، ایرانی آزاد و آباد و سَرفراز، ایرانی « دموکراتیک» که خانه ی همه ی ایرانیان، صرفِ نظر از ملیِت و قومیّت و جنس و دین و زبان و .. آنها باشد؛ را بر افراشت. این پرچم، به دست کسانی که مُنادی و مُبلّغ و مُدافعِ« تک صدائی»، صدای تنها «یک گروه»،« یک فرقه»، یعنی صدای « خودشان» بودند؛ به زیر کشیده شد.

اهداف و شعارها و خواست های « انقلابِ مَشروطه»، هم چنان در دستور کار انقلاب ایران قرار دارد و خوانی از هفت خوان انقلاب طولانی مااست که باید پیموده بشود.

یک سَد و دوازدهمین سالروز انقلاب مَشروطه، بر همه ی عاشقان ایران، بر همه ی کوشندگان راه آزادی، استقلال و سَربلندی ایران، بر همه ی برابرهای فردا؛ فرخنده و گرامی باد!

¤ ¤

۱۲۸۵-۱۳۹۷/۱۹۰۶-۲۰۱۸

¤ ¤

 

دسته‌بندی شده در: سیاسی, سرتیتر

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: