پیوند – در خدمت وحدت کمونیستهای ایران

به ياد او كه ديگر نيست

به یاد او که دیگر نیست

به خاطره ی یک دوست، یک رفیق

آخرین بار که او را دیدم روز جمعه 15 یونی/ژوئن سال پیش بود در سالن آ.ب.اف استکهلم  که برای دیدن و گوش دادن به رضا شهابی فعال کارگری داخل کشور گرد آمده بودیم. باهم قدم زنان و صحبت کنان تا ایستگاه مرکزی قطار/سنترال استاشون  رفتیم و او آنجا قطار سوار شد و راهی شهری شد که در آن زندگی می کرد. در این حدود 8 ماه که در پی آمد دیگر ارتباطی با هم نداشتیم. یک بار هم پیش از آن، دوسال پیش که در گردهم آئی با فراخوان فعالان چپ در سالنی در«هوسبی»در حومه ی استکهلم جمع شده بودیم او را دیده بودم. جز این دیدارهای محدود و مشخص، ارتباط دیگری میان ما وجود نداشت. او را دعوت کردم که به همراه دوسه تا از بچه ها به خانه ی من برویم. شب بودن و دیرگاه بودن را بهانه آورد وعجله داشت که به شهرش برود.آخرین بار که او را دیدم خیلی سرحال بود و پر تحرک و گله گذار از کم کاری چپ. طلوع او در زمانی بود که زمین لرزه ی تاریخی انشعاب بخش عمده ی کادرهای حزبی و سازمان های دانش آموزان و دانشجوئی از حزب توده ایران در اعتراض به دنباله روی کورکورانهاز روسیه شوروی، خارجه نشینی و بی عملی رهبری این حزب روی داد. تصویر برجسته ی دیگر در زندگی سیاسی اش زمانی است که فراخوان سازمان انقلابی برای رفتن به داخل ایران را اجابت کرده و به طور قاچاق و از راه افغانستان به ایران می رود. نتیجه اش افتادن به چنگ ساواک و به زندان افتادنش بود. زمانی که درهای زندان ها به دست پرتوان مردم گشوده شد او نیز به آزادی دست یافت. شگفت آن که او حتا نام و مشخصات وافعی خود را به دشمن بروز نداده بود. سرسختی یکی از ویژه گی های منش ى او بود که در بازه های زمانی دیگر هم از او دیده ام. به دو خاطره از او از زمان زندگی و کار در کردستان  اشاره می کنم. این دو خاطره را از کتابم با عنوان « نگاهی از اعماق به زندگی و سیاست: سایه روشن هائی از خاطره های دوران کو.دکی، نوجوانی و جوانی ام » نقل می کنم.

خاطره ی اول: هرچه بیشتر نزدیک شدنِ«جلال طالبانی» و« اتحادیه میهنی» به رژیم حاکم در ایران؛ با دور و دورتر شدن او و آن« اتحادیه»، از سازمان‌ها و نیروهای ایرانی مستقر در« کردستان»[عراق]؛ به همراه بود. طبیعی است که روابط دوستانه‌‌ی‌ سابق، رنگ باخته، به سردی گرائیده؛ و جای خود را، به تدریج به« قطع ارتباط»؛ و در مواردی به دشمنی بدهد. این، روندی بود که در روابط ما با« مام جلال» و« اتحادیه» اش؛ شاهدش بودیم. در مَرز این دو مرحله؛ به اتفاقِ«کاک ابراهیم» به دیدن« مام جلال» رفتیم. از ما، به گرمی استقبال کرد. در اتاقش، سفره‌ای همانند ایرانی‌ها[منتها با استفاده از صفحات یک روزنامه]؛ به روی زمین گسترد. ناهار خوشمزه‌ای به ما داد.

در ضمن غذا خوردن، تعدادی از عکس‌هایش را به ما نشان داد. این، باید نشانه‌ای از روابط بسیار نزدیک و دوستانه‌‌ی‌ او با«حزب» ما و همچنین و به ویژه با«کاک ابراهیم» باشد. که بود. یکی از عکس‌ها، او را در کنار«جمال عبدالناصر» نشان می‌داد. نمی دانم چه طور شد که«کاک ابراهیم» به روابط« اتحادیه میهنی» با«جمهوری اسلامی» و شدت و شتاب  گرفتن حضور« پاسدار»‌ها در منطقه ؛ اشاره کرد. لحن«کاک ابراهیم»، انتقادی بود. او، حتا تا آن جا پیش رفت که:»« سیاست»« مام جلال» در نزدیکی به رژیم حاکم در ایران را؛ نا درست خواند». به این معنا، که»اتکاء به یک قدرت«خارجی»؛ همیشه فاجعه بار بوده و هست». او» آن چه بر سر« ملا مصطفی بارزانی» آمد»؛ را یاد آور شد. در پایان گفت که:»با پیش برد این« سیاست»، همان سرنوشتی که« بارزانی» داشت؛ در انتظار تو خواهد بود!». این حرفها، طبعاً به مذاق« مام جلال» خوش نیامد. عصبانی شد. که:»من، سرنوشت یک خلقی در دستم است. شما سازمان‌های ایرانی،که تعداد اعضاء تان به شمار انگشتان دست است؛ برای من،« تعیین تکلیف» می‌کنید!». این، آخرین دیدار ما با«جلال طالبانی» بود. پس از آن، روابط میان ما با« اتحادیه» یا روابط« اتحادیه» با ما؛ به سردی گرائید..

خاطره ی دوم: توی اتاق‌هامان بودیم. صدای« پیش مرگه»‌ای را، که نگهبان بود؛ شنیدیم. که بلند و بلند تر می‌شد. باید مشکلی، پیش آمده باشد. همه آمدند بیرون. «کاک ابراهیم» هم بود. چند« پیش مرگه» ی« اتحادیه میهنی» بودند. می‌گفتند:»پَنچرکرده اند» و می‌خواستند که:»چرخ زاپاس ماشین تان را به ما بدهید!». به آنها گفته شد که:»ماشین ما، چرخ زاپاس ندارد!». آنها هم تهدید کردند که:»اگر ندهید، چرخ ماشین تان را باز می‌کنیم. می‌بریم». «کاک ابراهیم» رفت جلو و گفت:» شما نمی تونید این کار را بکنید. مگر از روی نعش من ردّ بشوید!». «پیش مرگه»‌های حزب که در نقاط مختلف، مستقر شده بودند؛ سلاح‌هاشان را« مسلّح» کردند. دوستان« اتحادیه» هم، که دیدند« هوا، پس است»؛ دمشان را روی کول شان گذاشتند و رفتند.

به هر روی او دیگر در میان ما نیست. تنها نام او و خاطره هائی از او به جای مانده است. بسیاری از دوستان و رفقائی که در یک زمان با حزب ارتباط داشته و یا هوادار آن بودند با من تماس گرفته و از فقدان این رفیق گفته اند و یادش را گرامی داشته اند. در همین جا بجا می بینم که خاموشی این دوست، این رفیق را پیش از همه به خانواده ی گرامی او، به خانم و به دختر عزیز اش که او همسنگ با کار سیاسی اش به آنها عشق می ورزید و نیز به همه ی کسانی که در درازنای زمانی با او و با زندگی سیاسی او آشنا و یا همراه بودند و به همه ی فعالان و کوشندگان چپ، عاشقان سوسیالیسم و آزادی ؛ تسلیت بگویم.

به یاد او که دیگر نیست.

هوشنگ گلاب دژ/امید

شنبه دوم مارس2019

یازدهم اسفند1397

¤ ¤

دسته‌بندی شده در: یاد بود, سرتیتر

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: