پیوند – در خدمت وحدت کمونیستهای ایران

وقتی نیروهای چپ در صحنه نیستند… ) بخش ۱) دومنیکو لوسوردو مترجم: خ. طهوری

در خاورنزدیک یک جنگ نواستعماری به دنبال جنگ بعدی صورت می گیرد که ده ها هزار کشته به جای گذارده و کشورها را ( به ویژه کشورهایی را که به این یا آن شکل یک انقلاب ضداستعماری و یا ضدفئودالی پشت سر گذارده بودند) ویران کرده و تمام مردم آن را مجبور به فرار می کند. اغلب این جنگ ها، جنگ هایی هستند که بدون مجوز شورای امنیت سازمان ملل متحد صورت گرفته اند: قانون چماق حقوق بین الملل را زیر پا می گذارد و اساس حاکمیت دولتی و استقلال ملی را تکه تکه می کند.

از این رو خطر اینکه جنگ های نواستعماری کنونی به مناقشه ای گسترده تر و یا حتی جنگ جهانی بیانجامد روزبه روز بیشتر می شود.

 

thumbnail_collage

وقتی نیروهای چپ در صحنه نیستند…

دومنیکو لوسوردو

مترجم: خ. طهوری

تارنگاشت عدالت بهار ۱۳۹۸

 

محتوی

پیشگفتار چاپ آلمانی           

یک اشاره             

نخست- حمله به دولت رفاه، بربریت نواستعماری، جنگ – غرب و عدم حضور نیروهای چپ

  1. فروپاشی یک »واگرایی بزرگ«، آغاز یک واگرایی جدید
  2. دولت رفاه: ۲۰۰ سال مبارزۀ طبقاتی
  3.  «جامعه ای وجود ندارد، فقط فرد وجود دارد.»
  4. یورش بزرگ از سال ۱۹۸۹ تا امروز
  5. جنگ و بازگشت »جامعه
  6.  عراق، لیبی، سوریه: ویرانی پس از ویرانی
  7. دژ غرب، سرکوب زنان و «برده داری نوین»
  8. بازگشت «زنان کام ده» و برده داری جنسی
  9. در راه یک جنگ جهانی نوین
  10. نئولیبرالیسم اقتصادی-سیاسی، نئوکلنیالیسم و غیبت نیروهای چپ

 

دوم- دنیای سرمایه داری و امپریالیستی به عنوان «دنیای آزاد»؟

  1. فقر توده ای و دستگیری های توده ای
  2. سیستم تک حزبی با خصلت رقابتی و بازگشت تبعیض در سرشماری
  3. « لیست مرگ » و بحران دولت مدنی
  4. کنار نهادن قواعد قانونی در روابط بین المللی
  5. دمکراسی و یا امپراتوری؟
  6. « قدرت مطلق، به فساد مطلق می انجامد.«

سوم- جامعه جنجال پرست، تروریسم احساسی و جنگ

  1. از تولید فکر به تولید احساس
  2. یک پارچگی غرب و قانون سکوت
  3. احساس ترحم نسبت به نوزاد و آغاز جنگ
  4. جنگ روانی، انقلاب در روابط نظامی و جنگ سایبری
  5. از جامعه جنجال پرست به جنجال به مثابه فن آوری جنگی
  6. انتخاب و هدایت خشم
  7. « وضوح » تصویرها و استعمال آمرانه از مقوله ها
  8. دو وظیفه جنگی جامعه جنجال پرست
  9. هالیوود و ملتی که اخلاق را فقط در انحصار خود می داند

چهارم- از ترومن تا ۱۹۷۳ و از ۱۹۸۹ تا امروز ـ دو سری کودتا

  1. تروریسمِ احساسی در شکل گذشته خود
  2. « روشنفکری استبدادی » در میدان « تینانمن »
  3. جنگ سرد و اولین موج کودتاها
  4. از سال ۱۹۸۹ : موج دوم کودتاها
  5. بلگراد در سال ۲۰۰۰ : از جنگ به کودتا
  6. تهران ۱۹۵۳ و ۲۰۰۹
  7. از دیکتاتوری نظامی به « قیمومیت دمکراتیک »
  8. پلوتوکراسی، دمکراسی، دمکراسی در روابط بین المللی

 پنجم- ایجاد امپراتوری جهانشمول

  1. از حمایت گرایی در تجارت و ایدئولوژی تا امپریالیسم تجارت آزاد و حقوق بشر
  2. از پرستش خدایان متعدد به یکتاپرستی ارزش ها
  3. تقویم مقدس و کنترل حافظه تاریخی
  4. نابود کردن هویت دشمنان بالقوه
  5. تعریف از خود و تقویت هراس از خود (اوتوفوبیا) در جبهه دشمن
  6. ابهام زادیی جنگی امپراتوری جهانشمول
  7. جهانشمولی و یا قوم مداری والا؟
  8. اشتیاق دمکراتیک و سیاست واقع بینانه کلبی
  9. «جهانشمولی» و یا «استثناگرایی»؟

 ششم- از کلنیالیسم به نئوکلنیالیسم: عدم تسلسل و تسلسل

۱-یک مبارزه طولانی

۲-مرحله سوم مبارزه بین استعمار و ضداستعمار

۳-یک نواستعمار اقتصادی – تکنیکی – حقوقی

۴-از «فیالنتروپی (انسان دوستی) به اضافه ۵% »امپراتوری انگلیس

به «ارزش ها و منافع» ایالات متحده

۵-ارشادگرایان، ان. جی.او. ها و زیر پا گذاردن منشور حقوق

۶-ان. جی. او. ها و نامشروع ساختن انقلاب ضداستعماری

۷-جایزه صلح نوبل و امپراتوری

۸-فراسرزمینی بودن مسیحیان و «دگراندیشان»

۹-نظری لائیک به «شهدای» مذهب حقوق بشری مدنی

۱۰- از «دگراندیشی» به «هم دستی«

هفتم- ضدانقلاب نواستعماری و «محور» ضدچینی

۱- ایالات متحده و چین

۲-کشور بزرگی که بد نیست تجزیه شود

۳-اهداف قابل تعویض جنگ صلیبی دمکراتیک

۴- حمله به چین از چپ و راست: یک سیاست کاربردی معتبر

۵-زیر پا گذاردن منشور حقوق بشر و احیای جنگ صلیبی

هشتم- بین چپ های امپراتوری گرا و چپ های پوپولیست

شبه آنارشیست وضعیت در غرب

۱- سگ مزاج ها و ساده لوحان: نوعی تقسیم کار پُرتنش

۲- تروریسم برآشفتگان و کاپیتولاسیون چپ ها

۳- از « مسیحیت امپراتوری گرا» به چپ های امپراتوری گرا

۴- سرکردگی که از سوی چپ های امپراتوری گرا اعمال می گردد

۵- « بی نوایی اجتماعی شده» و یا دولت رفاه؟ «هاروی» و چین « دنگ»

۶- چپ های رادیکال، «چیچک» و نامشروع ساختن دولت رفاه

۷- « لاتوش » و نامشروع ساختن مبارزه علیه نواستعمار و امپریالیسم

۸- به دنبال ردپای «هایک»: «فوکو» و چپ ها

۹- جنبش واقعی و تئوری: یک جدایی فاسد

 پایان

وضعیت جدید جهان، افزایش خطر جنگ و ناپدید شدن چپ های غربی

پیش گفتار چاپ آلمانی

۱.

نشر اول این کتاب که به زبان های مختلف ترجمه شده و اکنون در آلمان نیز به چاپ رسیده است، در سپتامبر ۲۰۱۴ در ایتالیا صورت گرفت. بحران مالی که در سال ۲۰۰۸ آغاز شد هنوز ملموس بود و رفته رفته نیز خصلت سیاسی به خود می گرفت. از آن زمان این گرایش به شدت تشدید یافته است: از دست رفتن اعتبار تنها شامل حال دولت ها و گروه های قدرت نمی شود، بلکه نهادهای سیاسی را نیز که از نظر انظار عمومی روزبه روز بیشتر مطیع سرمایه های بزرگ مالی و صنعتی می گردند، دربر می گیرد. همان طور که تحلیل های معتبر نشان می دهد آن چه که در اروپا و آمریکا به ظاهر دمکراسی به نظر می رسد، در واقع «پلوتوکراسی» است، یعنی قدرتی که از سوی سرمایه های سنگین در کلیه سطوح همین طور در نهادهای دمکراتیک اعمال می گردد. از این رو قابل درک است که در اروپا در اپوزیسیون نسبت به احزاب سنتی ( که در این میان اعتبار خود را دیگر از دست داده اند)احزاب جدیدی پدید آمده و رشد میکنند که گه گاه ( ولی نه همیشه ) گرایشات چپ دارند: آنها کم و بیش سیاست ریاضت اقتصادی را که به ضرر توده های مردم است و همین طور قطبی شدن جامعه از نظر اقتصادی و اجتماعی و ارتشاء خبرگان را مورد انتقاد قرار می دهند و در مقابل، همه این احزاب وعده داده و خود را هوادار ایجاد یک آلترناتیو معرفی می کنند. ولی متأسفانه این انتقاد در نیمه راه متوقف می گردد: این انتقادها تنها نئولیبرالیسم را هدف قرار می دهد و نه نواستعمار را!

اما در خاورنزدیک یک جنگ نواستعماری به دنبال جنگ بعدی صورت می گیرد که ده ها هزار کشته به جای گذارده و کشورها را ( به ویژه کشورهایی را که به این یا آن شکل یک انقلاب ضداستعماری و یا ضدفئودالی پشت سر گذارده بودند) ویران کرده و تمام مردم آن را مجبور به فرار می کند. اغلب این جنگ ها، جنگ هایی هستند که بدون مجوز شورای امنیت سازمان ملل متحد صورت گرفته اند: قانون چماق حقوق بین الملل را زیر پا می گذارد و اساس حاکمیت دولتی و استقلال ملی را تکه تکه می کند.

 

از این رو خطر اینکه جنگ های نواستعماری کنونی به مناقشه ای گسترده تر و یا حتی جنگ جهانی بیانجامد روزبه روز بیشتر می شود. امپریالیسم آمریکا برای حفظ سرکردگی متزلزل شده خود بر جهان حاضر به انجام هر کاری هست. در حال حاضر این کشور چین ( کشوری که از بطن بزرگترین انقلاب ضداستعماری تاریخ برخاسته و به وسیلۀ یک حزب کمونیست آگاه رهبری می شود) و روسیه را ( که از نظر ایالات متحده دچار این خطا شده که با پوتین خود را از زیر کنترل نواستعماری که یلتسین به آن گردن نهاده و کشور را با آن وفق داده بود، رها سازد) در مرکز توجه خود قرار داده است. رابطه بین مبارزه علیه نئولیبرالیسم و علیه نئوکلنیالیسم، کلنیالیسم و امپریالیسم بسیار روشن است: توصیه های ایالات متحده به اقمار و اذنابش در مورد افزایش بودجه نظامی، که الزاماً  باعث کاهش بودجه بخش های اجتماعی می گردد، روزبه روز صریح تر می شود. همین طور در سطح سیاسی و ایدئولوژیکی آن ها خود را برای جنگ آماده می کنند: کشورهایی مانند ژاپن و ایتالیا قوانین اساسی متأثر از شکست فاشیسم نازی خود را آن چنان مورد سوءتعبیر قرار می دهند تا شرکت در ماجراجویی های نظامی که از طرف ایالات متحده تعیین شده و رهبری می شود با نقاب عملیات «انساندوستانه»   تسهیل و ممکن گردد. در هر حال تا امروز انتقاد به سیستم حاکم تنها نئولیبرالیسم را مورد توجه قرار می دهد ولی هنوز ( به طور کامل)  نئوکلنیالیسم و کلنیالیسم و امپریالیسم را هدف قرار نداده است. از این منظر هنوز آلترناتیو معتبری از چپ ارایه نمی گردد و چپ ها در این مورد کماکان غایبند.

با وجود ضعف شدید و عدم حضور نیروهای چپ، تشدید بحران اقتصادی و سیاسی سرمایه داری خاتمه پیدا نمی کند. این بحرانی است که در دو سوی اقیانوس اطلس به اشکال متفاوتی بروز کرده است. در ایالات متحده برعکس اروپا با وجود اعتراضات مکرر علیه یک گروه کوچک از خبرگان که کشور را در کنترل خود دارد، سیستم به اصطلاح دوحزبی و یا سیستمی که در اصل باید یک سیستم تک حزبی با خصلت رقابتی نامیده شود، برقرار مانده است: در رقابت بین دو حزب،

 

یا بهتر بگوییم دو شخصیت، که شاید در چارچوب درگیری سخت بین خود در مورد تعبیر جهان و برنامه حزبی خود هر دو فقط به بورژوازی امپریالیستی و انحصاری تکیه می کنند. و اگر با وجود همه این ها نامزدی پیدا شود که واقعاً بتواند به عنوان آلترناتیو مطرح باشد از شرکت او در سخنرانی های انتخاباتی در تلویزیون ممانعت به عمل خواهد آمد و از طرف فرستنده ها و رسانه های توده ای که شدیداً از سوی سرمایه های بزرگ کنترل می شوند اساساً تا آنجا که ممکن است نادیده گرفته می شود و از این طریق نامزدهای احتمالی واقعاً آلترناتیو به سکوت محکوم می شوند؛ بخش عظیمی از انظار عمومی حتی از وجود آن ها اطلاع  پیدا نمی کند؛ مثلأ چه کسی نام نامزد انتخاباتی سبزها و یا گروه های کوچک دیگر در انتخابات ریاست جمهوری سال ۲۰۱۶ را می داند و یا به خاطر می آورد؟ گه گاه این و یا آن نامزد آلترناتیو واقعی کوشش می کند علیه این انزوایی که به آن محکوم شده اعتراض کند؛ ولی پلیس با سرعت و بسیار خشن دخالت می کند تا اعتراض او را پایان بخشد و حاکمیت ارباب رسانه بزرگ اطلاعاتی را مورد تأکید قرار داده که نهایتاً به معنی اعمال دیکتاتوری سرمایه بزرگ بر سطوح مختلف رسانه ای و سیاسی است.

و اگر همه این چیزها کافی نباشد تا سیستم دوحزبی و یا بهتر بگوییم سیستم تک حزبی با خصلت رقابتی را تحمیل کند، در آن صورت هنوز راه فرار از طریق تحمیق و کلاه برداری باز خواهد بود. کسی که ما را متوجه این نکته آخر کرد یک روزنامه نگار و یک روزنامه بود که تا آن لحظه هرگز به خاطر رفتار انتقادیشان نسبت به واشنگتن جلوه نکرده بودند. به هر حال در مقاله نسبتاً جدید ) Massimo Gaggi, Il caso di superdelegati e le colpe di Obamaدر کوریره دال سرا ۲۶ فوریه ۲۰۱۶: ۵۳) در مورد دور اول انتخابات دمکرات ها آمده بود: « از ۳۵ سال پیش به این طرف  دمکرات ها قواعد نسبتاً غیردمکراتیکی را به کار می گیرند.  ۱۵% از نمایندگانی که نامزد انتخاباتی برای کاخ سفید را انتخاب می کنند از طرف فرماسیون های حزبی تعیین می شود که در نتیجه از دایره نفوذ انتخاب کنندگان خارج می شود.» در اینجا منظور ابر نمایندگانی هستند که «در مقابل خانواده سلطنتی چپ های ایالات متحده، یعنی خانواده کلینتون (که احتمالأبه افتخار جنگ ها

 

 

«انساندوستانه»ای که مدام بر پا می کنند!، «چپ» نامیده می شوند) سوگند وفاداری ادا کرده اند. در ادامه مقاله نامبرده آمده بود، و تنها به همین دلیل خانم هیلاری کلینتون توانست از رقیب خود برنی ساندرز «به طور شاخصی پیشی گیرد.» این طور که معلوم شد وابستگی چاکر صفتانه و وفاداری به خانواده سلطنتی به مراتب مهم تر از رعایت قواعد دمکراسی محسوب می شد. و این تازه تمام داستان نبود: «مورد «آیووآ» (پیروزی بسیار شکننده هیلاری) که از طرف ناظرین بی طرف نیز بسیار بحث انگیز تعبیر شد، نشان داد که مکانیسم انجمن های دمکراتیک حزبی نسبتاً غیرشفاف عمل می کند.» یعنی علاوه بر قدرت عظیم مالی و رسان های و سیاسی بورژوازی بزرگ و علاوه بر دستکاری و تقلب غیردمکراتیک در انتخابات و علاوه بر رابطه «سرسپردگی» و چاکرمنشی در قبال خانواده سلطنتی جمهوری آمریکای شمالی، گه گاه نیز ساخت و پاخت های مبتذل نیز اضافه می گردد.

اکنون ببینیم که سازوکار آخرین مبارزه انتخاباتی ریاست جمهوری در آمریکا چگونه صورت گرفت. دونالد ترامپ «جمهوریخواه» وقیحانه با ثروت عظیم خود (که نحوه کسب آن همیشه شفاف نبوده است) فخر فروخت و به برکت آن کسب بلندپایه ترین مقام کشور را حق خود دانست. و خانم هیلاری کلینتون «دمکرات»؟ مقاله ای در نیویورک تایمز بین المللی روز ۲۷و۲۸ فوریه ۲۰۱۶ (ص. ۸) تا حدی او را افشا کرد. نتیجه چه بود؟ در سال ۲۰۱۴ و سه ماهۀ اول سال ۲۰۱۵ خانم کلینتون «شخصاً»۱۱میلیون دلار برای سخنرانی های خود در «جوامع بسته»، یعنی به خاطر مطالبی که برای «بانک ها و گروه های مالی و صنعتی دیگر» تهیه کرده بود، دریافت کرده بود. آیا دست و دل بازی سرمایه داران بزرگ مالی و صنعتی بدون چشم داشت بود و یا این که در ازای آن، توقع دریافت چیزی از این شخصیت سیاسی پرقدرت و پرنفوذ داشتند؟ وقتی هیلاری کلینتون به خاطر رفتار مورد انتقاد قرار گرفت و از او خواسته شد در این باره موضع گیری کند، ایشان تنها به این اظهارات قناعت کرد، که: « همه این کار را می کنند.» ولی در عین حال او از رونمایی مطالب این چنین محرمانه و پرارزش خودداری کرد.

 

پول کلان تنها قدرت غیرقابل انکاری را اعمال نمی کند، بلکه از پذیرفتن هر نوع هنجار و شفافیت و کنترلی نیز سر باز می زند.

آنچه که این دو نامزد انتخاباتی را متحد می کرد، تنها رابطه غیرشفاف و ارگانیک آن دو با سرمایه های بزرگ نبود. نکته اشتراک آن دو را شونیسم قطعی تشکیل می داد. در مقابل ترامپ که وعده می داد عظمت آمریکا را مجدداً به آن بازگرداند، رقیب او خانم کلینتون در مقابل ابراز احساسات پرشور حضار اعلام کرد که ایالات متحده هرگز عظمت خود را از دست نداده! سیستم دوحزبی و یا سیستم تک حزبی با خصلت رقابتی این گونه است! کلیه نظرسنجی ها در این امر هم صدا بودند که مردم در مقابل هر دو نامزد انتخاباتی با تردید برخورد می کنند و هیچ یک از آن دو مورد اعتماد مردم نیستند. هر دو نماینده خبرگان پلوتوکراسی، هم ترامپ و هم کلینتون، هر دو شیفته وظیفه امپریال کشور خود، در تحریک شونیسم انتخاب کنندگان مبنی بر اینکه کدام یک از نامزدها در رابطه با تقابل و تضعیفِ دشمنِ « خلق برگزیده الهی» و « ملت لازم و ضرور» با «خصلت های هنگفت» که در نتیجه آزاد از قید هر قاعده و قانونی که برای ملل معمولی و ساده وضع شده، بی حیاتر و وقیح تر است مسابقه گذاشتند؟

و به این شکل یک رییس جمهور پس از رییس جمهور دیگر در مصدر کار قرار می گیرد و هر رییس جمهوری کوشش می کند تا نابرابری را نیز که در درون ایالات متحده آمریکا تشدید می شود، در سطح بین المللی برجسته سازد به این شکل که خود را به عنوان بالاترین مرجع تفسیر و تعبیرکننده « خلق برگزیده الهی» اعلام نموده و این حق را برای خود قایل شود که با دستگاه نظامی عظیم خویش در هر گوشه جهان حتی بدون مجوز شورای امنیت سازمان ملل متحد، دخالت نماید. در ضمن، به این جنگ های واقعی باید کودتاهایی را نیز که با استتار « انقلاب های رنگین» صورت می گیرد، افزود.

 

 

۲.

در این جنگ ها و کودتاها اغلب کشورهای جامعه اروپا نیز شرکت می کنند. این کشورها به طور عمده دست نشاندۀ ایالات متحده آمریکا هستند. ولی برخلاف آمریکا، در اروپا سیستم دوحزبی و یا تک حزبی با خصلت رقابتی سیستمی است که روزبه روز بیشتر به سوی اضمحلال پیش می رود. من این پیش گفتار را در زمانی می نویسم و یا تکمیل می کنم، که دور اول انتخابات ریاست جمهوری در فرانسه پایان یافته است: نقش «آلترناتیو» در مقابل «امانوئل ماکرون» ( دست پروده جهان مالی و بانک ها) به عهده خانم «مارین له پن» قرار گرفته بود که با در نظر گرفتن تاریخ فامیلی و سیاسی اش معرف بدترین خصایص فرانسه است. از حزب سوسیالیست جز ویران های باقی نمانده و جای تعجبی نیز نیست: آن نیروی سیاسی که پرچم سوسیالیسم را بلند می کند ولی نه تنها در مقابل نئولیبرالیسم زانو می زند، بلکه حتی ننگین ترین جنگ های نواستعماری را مورد حمایت قرار می دهد و تشدید می کند و حتی در آتش جنگ صلیبی علیه روسیه می دمد، چه اعتباری می تواند داشته باشد؟ درست است که در انتخابات قبلی ریاست جمهوری « ژان لوک مالنشان» ( حزب چپ ها) نتایج خوبی به دست آورد. سازوکار انتخاباتی او به نشانه مبارزه او علیه سیستم، اعتبار و محبوبیت او را افزایش داد ولی مطلب بسیار مهمی را نباید از دیده دور داشت. در مورد مسأله سوریه آقای مالنشان هیچ اختلاف نظری با ایدئولوژیکی حاکم نداشت. او درنگ نکرد تا مجدداً مبتذل ترین و شونیستی ترین تبلیغات استعماری را به کار گیرد: « اسد یک جنایتکار است و این را همه می دانند.» ولی آنچه که نماینده چپ های « رادیکال» نمی دانست، این بود: چندین سال قبل از اینکه « جنگ داخلی» در سوریه آغاز شود، نئوکان های آمریکایی تصمیم گرفته بودند برای از بین بردن اسد که در مقابل واشنگتن و تل آویو سرکش محسوب می شد، به هر کاری دست بزنند. پس آدم کشانی که مسؤولیت حمام خون هولناک ناشی از آن به عهده آن ها بود، چه کسانی بودند؟ شاید بهتر بود که مالنشان یک بخش از تاریخ هر چند قدیمی ولی بسیار آموزنده را در نظر می گرفت: در گذشته موسولینی به بهانه و با ژست انساندوستانه جنگ خونینی علیه خلق اتیوپی را آغاز کرد؛ او می گفت وقت آن رسیده که برده داری در این کشور آفریقایی از میان برداشته شود و سلطه « شاه برده داران» و قدرت قیصر برده داران به آخر رسد! کسانی که معتقدند که می توانند با جهت گیری « چپ» خود را محبوب جلوه دهند به این صورت که حداقل بعضاً به جهان بینی و صنعت دروغ پردازی که جنگ های

 

انساندوستانه را مشایعت می کند، گردن نهند، باید بدانند که با این خطر مواجه ند که نه تنها خود را در محفل سرنشینان شونیست کاخ سفید، بلکه همین طور در کنار « دوچه» فاشیست ( لقب موسولینی) بازیابند!

۳.

به مناسبت انتخابات – اول در ایالات متحده و سپس در فرانسه – رسانه های غربی و به ویژه آمریکایی مثل نیویورک تایمز علیه روسیه پوتین سروصدا به راه انداختند و این کشور را متهم کردند که دست به هر کاری زده تا گفت وگوهای تلفنی و ایمیل های نامزدهای مختلف را شنود کرده تا از آن طریق نتایج مطلوب روسیه را تقویت و یا تحمیل نماید. این یک اتهام تعجب برانگیز است و درست از سوی ابرقدرتی مطرح می شود که ذاتاً جاسوسی می کند و دایم حتی هم پیمانان نزدیک خود را زیر کنترل خود نگاه می دارد و اطلاعات عظیمی را که جمع آوری کرده به کار می گیرد تا زندگی سیاسی کشورهای مختلف را تحت تأثیر قرار داده و آنها را مورد دستکاری و تحمیق قرار دهد؛ این اتهامات از طرف ابرقدرتی مطرح می شود که بی وقفه تهاجم نظامی ترتیب می دهد، کودتا سازماندهی میکند و « انقلاب های رنگین»  به راه می اندازد.

به خاطر محدودیت حجم کتاب، من در این پیش گفتار تنها به بیان سه نمونه اکتفا می کنم. با انتخابات ایتالیا در آوریل سال ۱۹۴۸ آغاز کنیم. این زمانی است که حزب کمونیست ایتالیا، که علیه رژیم فاشیستی مبارزه کرده و از جنبش مقاومت حمایت نموده و آنرا رهبری کرده بود و پس از ۲۰ سال حکومت دیکتاتوری به استقرار دمکراسی انجامیده بود، دارای مقام و منزلت بس والایی بود. و در اینجا واشنگتن رسماً تهدید کرد. در صورت پیروزی انتخاباتی ایتالیا که خسته و ضعیف از جنگ بیرون آمده بود، این کشور با قحطی و گرسنگی ناامید کننده ای روبه رو خواهد شد: از آن سوی آتالنتیک جریان مواد غذایی وعده داده شده قطع خواهد شد. این تهدیدها با تهدیدهای نظامی نیز اجین شد: ایتالیایی که از طرف کمونیست ها رهبری شود می تواند پایانی چون

 

 

 

یونان داشته باشد که مطابق با دکترین ترومن ( مبارزه علیه استبداد) و به کمک نظامیان آنگلو- آمریکایی زیر چکمه له شد.

و این تازه همه ماجرا نبود. ما در این کتاب خواهیم دید که سازمان سیا حاضر بود تا در صورت پیروزی چپ ها، جنبش استقلال طلبانه ساردینی و سیسیل را تقویت و حمایت کند. بدون در نظر گرفتن نتیجه انتخابات و خصلت دمکراتیک آن می بایست ایتالیا به طور کل و یا حداقل بعضاً زیر کنترل ایالات متحده قرار می گرفت.

حالااز روی سه دهه بگذریم. در بهار/تابستان سال ۱۹۷۴ پس از « انقلاب گل میخک» روز ۲۵ آوریل که ده ها سال حکومت دیکتاتوری فاشیستی را از بین برد برای مدت نسبتاً طولانی این طور به نظر می رسید که کمونیست ها که در اثر مبارزه طولانی، متهورانه و پیگیر خود علیه فاشیسم، قدرتمند بیرون آمده بودند، قادر خواهند بود به اتحاد با سوسیالیست ها تحقق بخشند. در نتیجه پیدایش یک اکثریت چپ با برنام های رادیکال که در اجماع روشن با خلق و انتخاب کنندگان آماده شده بود، در شرف تکوین می نمود. این چشم انداز برای نیروهای محافظه کار و آتلانتیکی قابل قبول نبود. وزیر امور خارجه وقت ایالات متحده آمریکا « هنری کیسینجر»وقت را از دست نداد: او به رییس جمهور « جرالد فورد» پیشنهاد « دخالت نظامی پیشگیرانه» کرد که خطر یک انقلاب در کشوری را که دارای موقعیت کلیدی برای ناتو و غرب بود، دور می کرد. با پیروزی « ماریو سوارش» در انتخابات ۲۳ ژوئیه ۱۹۷۶ دیگر این اقدام رادیکال و ضددمکراتیک لزومی پیدا نکرد ( لئو ویلاند؛ پرتغال « انقلاب اکتبر» خود را تمرین می کند: در فرانکفورتر آلگماینه تسایتونگ ۲۲ اکتبر ۲۰۱۵) ولی اگر با وجود دخالت شدید سازمان های جاسوسی و دستگاه های مالی و رسان های غرب و قدرت رهبری کننده آن و با وجود تهدیدهای نظامی علنی ( ارسال کشتی های جنگی)

 

 

پیروزی یک سرباز وفادار به پیمان آتلانتیک عملی نمی شد، چه اتفاقی رخ می داد؟

به امروز بازمی گردیم. واشنگتن روسیه پوتین را متهم به تهدید دمکراسی های آمریکایی و اروپایی می کند. برای نشان دادن جدی بودن چنین اتهامی باز رشته کلام را به ارگان رسانه ای می سپاریم که نه به روسوفیلی و نه به هواداری از کمونیسم شهرت دارد:

«کم تر از ۲۰ سال پیش در ژوئیه ۱۹۹۶بوریس یلتسین (…)  مجدداً به ریاست جمهوری فدراسیون روسیه انتخاب شد که در دور دوم انتخاباتی به زحمت بر نامزد حزب کمونیست، گنادی زیوگانف پیروز گردید. ایالات متحده به شدت به نفع برنده دخالت کرد با اینکه او ( چه در سیاست و چه به معنی واقعی کلام ) تلوتلو می خورد (…) هزینه بازی به ویژه از نظر سیاست امور خارجی بسیار بالا بود (…) واشنگتن سرمایه گذاری سنگینی برای انتخاب مجدد نامزد مطلوب خود کرد و مشاورین و افراد رسانه ای و پزشکان و کارشناسان روابط عمومی و غیره در اختیار او نهاد (…). جای تردیدی نیست که به ویژه در ایالات روسیه نیز تقلب و تحمیق هم صورت گرفت ( فدریکو آرگنتیه ری در کوریر د ال سه را ۳۱ دسامبر ۲۰۱۶:۲۸)»

با در نظر گرفتن اینکه دانشمندان معتبر غربی امروز شکوه می کنند که در غرب « دمکراسی» از سوی « پلوتوکراسی» جایگزین شده، سخن پراکنی ایدئولوژی حاکم در مورد « دمکراسی» عجیب می نماید. و آنگاه به نام «دمکراسی» است که جنگ های استعماری و نواستعماری به راه انداخته می شود و باز به نام «دمکراسی» است که ایالات متحده آمریکا با هم دستی اذناب و اقمار خود مقدمات جنگ علیه چین و روسیه را آماده می کند. اکنون این سؤال مطرح است: چپ های غربی بالاخره کی قادر خواهند بود این خطر تراژیک را درک کنند و متناسب با آن دست به عمل بزنند.

 

دومنیکو لوسوردو

 

 

یک اشاره

 

آیا نمی توان جزییات دلخراشی در مورد عذاب مردم یافت؟

اوتو فون بیسمارک

و هیچ کس مانند یک فرد آزرده و برآشفته دروغ نمی گوید.

فریدریش نیچه

یک تاریخ شناس بعدها در مورد جامعه و پدیده های شاخص دوران ما متعجب خواهد بود. از یک طرف می توان به سادگی در کتاب ها، نشریات و روزنامه ها تحلیل های واقعی و آرایش نشده ای در مورد وضعیت جاری غرب و در مورد معضلات و درام های معاصر یافت. با بحران اقتصادی، بحران سیاسی نیز ورود کرده است: به نظر دانشمندان معتبر، ما امروز شاهد تهی ساختن دمکراسی که رفته رفته جای خود را به قدرت سرمایه داران بزرگ و «پلوتوکراسی» می سپارد، هستیم. ولی آیا در غرب آن نیروی چپی وجود دارد که بتواند این تحلیل و این تشخیص را درک کرده و بر پایه آن پروژه سیاسی مبارزه و تغییر وضعیت موجود را فرموله کند؟ آنچه که به سیاست های بین المللی مربوط می شود حتی از دست ارگان های رسانه ای نه چندان متهور نیز گه گاه در می رود که جنگ هایی که به تازگی ایالات متحده و ناتو در خاورمیانه به راه انداخته اند، دارای خصلت نواستعماری است. این وضعیت هولناک در نوار غزه در مقابل چشم همگان رخ می دهد، تراژدی که شهوت سلطه و کشور گشایی اسرائیل به خلق فلسطین تحمیل می کند. و باز باید پرسید: آیا در غرب آن نیروی چپی که قادر باشد در مقابل این روند تکاملی تأسف بار که همین امروز مرگ و ویرانی به بار می آورد ولی در عین حال نطفه مرحله به مراتب پیشرفته تری از ویرانی و نابودی را در خود می پرورد، ایستادگی کند.

 

 

در ماه مارس ۲۰۱۴ « سیمور، م. هرش» روزنامه نگار آمریکایی و برنده جایزه « پولیتزر» افشاگری های مهمی در مورد استعمال سلاح های شیمیایی که روز ۲۱ اوت ۲۰۱۳ در سوریه صورت گرفته بود، انجام داد. خیر، مسؤول این رسوایی رهبر این کشور نبود، بلکه بیشتر « شورشیانی» بودند که از طرف سلطان نشینان ارتجاعی حومه خلیج فارس و هم پیمان غرب و همین طور ترکیه عضو پیمان نظامی ناتو و بازیگر تحریک کننده و اجرا کننده عمده حمایت می شدند و باید در جهان موج عظیمی از برآشفتگی و خشم علیه رهبری سوریه ایجاد می کردند، تا پرواز بمب افکن های ویرانگری را که با موتورهای روشن آماده حمله بودند، توجیه می کرد. در ماه اوت ۲۰۱۳ سیاستمداران، روزنامه نگاران و هنرپیشگان مرد و زن جامعۀ جنجال پرست در ترسیم تصویری تاریک از دشمنی که باید از بین برده می شد، مسابقه گذاشتند. تصادفی نبود که افشای این دروغ در ارگان های رسان های مختلف پژواک به مراتب کمتر از دروغی که در شیپور دمیده شده بود، یافت. بهتر بود که این افتضاح زیاد شهرت پیدا نمی کرد تا صنایع دروغ پردازی که برای آماده ساختن جنگ های آتی بسیار سودمند است، بدنام نشود و آبرو نبازد. و باز چپ با عدم حضور خویش، درخشید.

آن ها در آن زمان که تحمیق و دستکاری در جریان بود جرأت نکردند سؤال کنند و شک و تردید خویش را بیان دارند و همین طور لازم ندیدند توجه انظار عمومی را به افشای دستکاری و تحمیق و فراسوی آن به سوی صنایع جنگی دروغ که با وجود همه این ها شکوفا بود، هدایت کنند. در واقع چپ ها همیشه درست در آن لحظه ای ناپدید می شوند که باید وارد عمل شوند. مثلأ در مورد روند کنونی قطب بندی اجتماعی و توزیع عظیم درآمد به نفع اغلب ثروت های بزرگ انگلی و یا در مورد احیای جنگ های استعماری و نواستعماری و پیدایش نشانه جنگ در سطح های بالاتر، و یا در مورد محدودیت و تحریف نظر عموم از طرف «پلوتوکراسی» و تولید دروغ به شکلی شکوفا و پرقدرت و کاراتر از همیشه.

 

 

و از این طریق تضادی که باید مشخص کرد، ترسیم شد. ما نمی توانیم این وظیفه را به عهده تاریخ شناسان آینده بسپاریم، و شاید درست به این خاطر باید تراژدی ها و خطرهای امروز را همین امروز شناخت و مسؤولیت های لازم را همین امروز قبول کرد. این کتاب می خواهد سهم خود را ادا کند.

در بخش اول کتاب زمینه موجود را مورد بررسی قرار می دهیم. با این که بحران ویرانگری که در مقابل چشمان ما صورت می گیرد دارای تبعات جهانی است ولی تمام جهان را در بر نمی گیرد. کشورهایی که در قرن ۲۰ خود را از یوغ استعمار و نواستعمار رهایی بخشیده بودند، امروز در مبارزه برای رشد و توسعه اقتصادی و فنآوری مستقل به سر می برند و در طی آن به موفقیت های چشم گیری نیز دست یافته اند. این امر به ویژه در مورد چین و دیگر کشورهای در حال توسعه صادق است. اگر کسی درهم آمیختگی دو روند متضاد را در نظر نگیرد، قادر نخواهد بود چارچوب شرایط بین المللی امروزی را درک کند: « واگرایی عظیمی» که چندین قرن تفوق مطلق غرب نسبت به بقیه جهان را تضمین می کرد رفته رفته کاهش می یابد و در حال از بین رفتن است، در حالی که هم زمان با آن در کشورهای سرمایه داری پیشرفته یک شکاف عظیم و «واگرایی بزرگی» پدید می آید که خبرگان غنی و استثنایی را از بقیه افراد جامعه جدا می سازد. قابل درک است که غرب سرمایه داری در چنین وضعیتی دست به تخریب دولت رفاه زده و با اقدامات نامحبوب «ریاضتی» واکنش نشان می دهد و همین طور کوشش می کند به کمک جنگ، که خصلت نواستعماری آن روزبه روز حتی در بین رسانه های بزرگ نیز شناخته می شود، سلطه بین المللی خود را حفظ و تثبیت نماید. در خلال این جنگ های نواستعماری ایالات متحده آمریکا و اتحادیه اروپایی ابایی ندارند که در خاورمیانه و نزدیک با نیروهای ارتجاعی که مهاجرین را به بردگی می کشند، زنان را سرکوب می کنند،چندهمسری را مجدداً احیا می کنند و غیره …، همکاری کنند.

چپ ها می بایست در قبال همه این اقدامات واکنش نشان می دادند. ولی-در این مورد در بخش دوم-جهان سرمایه داری و امپریالیستی باز توانست خود را به جای «جهان آزاد»جا بزند. این نشانه تفرعن و تکبر است که از قرن ها پیش به یک

 

عنصر تشکیل دهنده تصویر از خود و آگاهی کاذب غرب مبدل گردیده است. این تصویر امروز از هر زمان بی اعتبارتر به نظر می رسد. گذشته از این که «حقوق اجتماعی و اقتصادی» که از طرف سازمان ملل متحد تعیین شده، در عمل تحقق پیدا نکرده، به دنبال حمله نئولیبرالی آنها در تئوری نیز مشروعیت خویش را از دست داده است. آنچه که مربوط با حقوق سیاسی است، این حقوق از سوی «پلوتوکراسی» که روزبه روز بیشتر خود را در غرب تحمیل می کند، محتوی و معنای خود را از دست می دهد: این طور به نظر می رسد که گویی در پنهان و به طور غیرمستقیم سرشماری تبعیضی، که قرن ها طبقات پایینی جامعه را از شرکت در حیات سیاسی جامعه محروم می کرد، مجدداً احیا گردیده است. آیا حداقل هنوز حقوق شهروندی و قانون حاکم است؟ امروز، سه شنبه روزنامه نیویورک تایمز (هنوز در دوران ریاست جمهوری اوباما) گزارش داد که رییس جمهور ایالات متحده با همکارانش ملاقات خواهد کرد تا kill list (لیست مرگ) را امضا کند، گزینه ای از مظنونین به تروریسم که باید از آسمان به کمک پهپادها (به زبان تطهیرشده دیوان سالاری) «نابود» شوند. هر چند هم که نادر باشد، در این لیست ها نام شهروندهای آمریکایی نیز موجود است: پس rule of law (قواعد قانون) چه شد؟ و قبل از هر چیز: آیا اقرار غرب به پایبندی به دمکراسی با دیکتاتوری که در جهان اعمال میدارد به این صورت که حقوق حاکمیت را به خود اختصاص م یدهد و حتی بدون مجوز شورای امنیت سازمان ملل جنگ به راه می اندازد و تحریم مقرر می دارد، هم خوانی دارد؟

تفرعن غرب رفته رفته اشکال عجیبی به خود گرفته است ولی با این حال هنوز نفوذ ایدئولوژیکی عظیمی را اعمال می دارد، به طوری که اغلب چپ ها را نیز در ایالات متحده و در اتحادیه اروپایی مجذوب خویش می کند. بدون شک مارکس یک نابغه بود که در دوران خود دریافته بود، انحصار در تولید مادی در عین حال به انحصار در تولید معنوی می انجامد. طبیعی است که

 

قدرت بورژوازی بزرگ سرمایه داری امروز بر پایه تولید ایده ها ولی فراسوی آن و قبل از هر چیز دیگر بر پایه تولید احساسات بنا شده است. ما در بخش سوم کتاب به این مسأله خواهیم پرداخت. چگونه می توان یک جنگ را برنامه ریزی و مقدمات آنرا آماده کرد؟ آنها تصویری را پیدا می کنند، مورد دستکاری قرار می دهند و یا اساساً اختراع می کنند تا بیرحمی و وحشیگری و غیرانسانی بودن دشمنی را که باید سرکوب و نابود گردد، نمایش دهد: از طریق مطبوعات و رادیو و تلویزیون و اینترنت و شبکه های اجتماعی این تصویر تبلیغ و بارها مطرح می شود و به اصطلاح هر گوشه جهان با آن بمباران می گردد. هر کس نخواهد در این جنگی که غرب در نظر گرفته بی شرط و شروط شرکت کند، ثابت می کند که برای استدلاهای اخلاقی تفاهم نداشته و همدست دشمن شرور است. این را می توان تروریسم خشم وبرآشفتگی نامید، احساسی که مدعی اخلاق است ولی عمیقاً ماکیاولیستی است. از این رو امروز جامعه جنجال پرست، هنر جنگی قتاله از آب درمی آید.

در کودتاها که گسترش ناتو و اساساً غرب را تسهیل کرد و با مهارت « انقلاب های رنگی» نامیده شد، تروریسم برآشفتگی نیز نقش تعیین کننده ای ایفا کرد. در این مورد نیز باز تغییر جهت دروغ از آب درآمد و تحمیق، دستکاری و تحریک بود که می بایست موجی از برآشفتگی و خشم اخلاقی پدید آورد که لازم بود تا بتوان رژیمی را که مورد تنفر بود و یا در دستیابی به سرکردگی جهانی مانع ایجاد می کرد، از میان برداشت. بخش چهارم کتاب کودتاها و هم چنین کوشش هایی را بررسی می کند که در نیمه دوم قرن بیستم و اوایل قرن بیست و یکم صورت گرفتند. موج اول تقریباً مصادف بود با سال های جنگ سرد، موج دوم از زمانیکه پایان جنگ سرد محسوس می شد، آغاز گردید. بین موج اول و دوم تفاوت هایی وجود دارد ولی نقطه اشتراک آن دو نخوت و تکبر بی پایان امپراتوری است که حاصل شد.

 

 

حال فارغ از اینکه غرب جنگ به راه اندازد و یا کودتا سازماندهی کند در هر حال پرچم ارزش های همه بشری و بازار آزاد

 

را با خود حمل می کند، تعمیمی Universalism که نه مرز ملی و نه مرز دولتی می شناسد و یا تحمل می کند. در این جا بخش پنجم کتاب توجه خواننده را به تفاوت های فاحش نسبت به گذشته جلب می کند. آنچه که امروز ملت رهبری کننده غرب محسوب می شود در طول نیمه دوم قرن ۱۹ استاد حمایت گرایی Protektionism بود. و این حمایت گرایی شامل ایده ها هم می شد: کمونیست ها هنوز در سال های جنگ سرد در ایالات متحده آمریکا به خاطر تبلیغ جهان بینی خود مورد تعقیب قرار می گرفتند، فراخوانِ جهانشمولی که خطاب به پرولتاریا و خلق های زیر ستم جهان بود و واقعاً در هر گوشه کره زمین کشش تعجب برانگیزی ایجاد کرد ولی از طرف شخصیت های بلندپایه آمریکایی مغایر با روح و وجود « آمریکایی» تشخیص داده شد. تنها همین امر باید در رابطه با جهان بینی که امروز غرب تبلیغ می کند ما را مظنون سازد، زیرا هنگامی که یک فرهنگ و یا یک تمدن مشخص، ادعا می کند که حلول نهایی ارزش های جهانشمول است، بویی از جهانشمولی Universalism نبرده و برعکس، فقط نوعی قوم محوری پر سر و صداست و این قوم محوری پر سر و صدا از سال های دور برای جنگ های استعماری و نواستعماری بسیار سودمند بوده است که به نام تمدن که تعبیر آن هم تنها خاصه تجاوزگر بوده، صورت

می گرفته است.

ولی آیا می توان جنگ هایی که از اواخر قرن ۲۰ و آغاز قرن ۲۱ پاناما و یوگسلاوی و عراق و لیبی را ویران کرد و هنوز سوریه را ویران می کند را واقعاً جنگ های نواستعماری نامید؟ بخش ششم کتاب در این مورد پاسخ می دهد و مبارزه ۱۰۰ ساله بین استعمار و ضداستعمار و همین طور عناصر پیوند دهنده بین استعمار کهنه و نو را منعکس می سازد. در اواسط قرن ۱۹ کشتی های توپدار انگلیسی چین را که قدرت مقابله نداشت به زانو درآوردند. این وضعیت در دوران ما (به نفع ایالات متحده آمریکا و ناتو) در پاناما و بالکان و خاورمیانه تکرار شد. شکست خوردگان حتی اگر مقام ریاست جمهوری را عهده دار باشند، تحویل دادگاه بین المللی جنایی می شوند که برخلاف آن حتی نمی تواند علیه یک سرباز و یا مأمور آمریکایی اعلام جرم کند. قضاوت دوگانه حقوقی یک عنصر تشکیل دهنده سنن استعماری است. امروزه تجاوز به بهانه «ارزش ها» و « منافع» غربی صودت می گیرد. ایدئولوژی غالب در جنگ های استعماری هیچ تفاوتی با آن ندارد. فراهم کردن مقدمات این نوع جنگ ها

 

در گذشته در سطح ایدئولوژیک به عهده ارشادگران مسیحی بود و امروز این وظیفه به عهده سازمان های غیردولتی NGO نهاده شده است که اغلب از طرف واشنگتن و یا بروکسل کنترل می شوند. هرقدر هم که تسلسل میان استعمار و نواستعمار به نظر جالب توجه برسد، باز نباید به حیطه گسترش تفاوت هایی که در این بین هویدا شده، کم بها داد، که به هر حال باعث می شود که چپ های غربی قدرت جهت یابی خود را از دست بدهند و سکوت اختیار کنند.

در حالی که ایالات متحده آمریکا از همکاری هم پیمانان اروپایی برای تثبیت مواضع غرب در خاورمیانه و بخش های دیگر جهان استفاده می کند، «محور» را به حرکت درآورده و بخش عظیمی از دستگاه غول آسای نظامی خود را به آسیا و اقیانوس آرام منتقل می نمایند. محدودسازی و محاصره چین هم اکنون آغاز گردیده است. آیا جنگ سرد جدیدی در شرف تکوین است که بنا بر حسب تعریف همواره در آستانه تبدیل به جنگ گرم و نهایتاً هولوکاست اتمی قرار دارد؟ مبارزه برای صلح امروز از هر زمان دیگری عاجل تر به نظر میرسد ولی چپ ها که باید مبلغ آن باشند سکوت پیشه کرده اند، از جمله به این دلیل زیرا درک نمی کنند که ما در فاز جدیدی از برخورد بین استعمار و نواستعمار به سر می بریم. مبارزه ضداستعماری را هیچ کشور دیگری چون جمهوری خلق چین که از بطن بزرگترین انقلاب ضداستعماری در تاریخ پدید آمد و سهم مهمی در جنبش ضداستعماری ایفا کرده و می کند، معرفی نمی کند. با تئوری «جنگ خلق» که مائو مبلغ آن بود، جنبش ضداستعماری نشان داد که یک خلق تحت ستم می تواند یک ابرقدرت را به چالش کشیده و مغلوب سازد. جنبش با « دنگ شیائو پینگ» نشان داد که اگر همراه با استقلال سیاسی، استقلال اقتصادی نیز به دست نیاید، مبارزه برای رهایی ملی به پایان نرسیده است.

 

 

پس از تحلیل مشکلات و تضادها که مشخصه دوران ما است و پس از اینکه ضعف و عدم حضور چپ ها بیان شد، باید بررسی

سیستماتیک تری برای علل این ضعف و عدم حضور به کار گرفت. این وظیفه بخش هشتم و پایان کتاب خواهد بود. کوتاه و مختصر می توان گفت که این گونه تغییرات رادیکال که مثلأ بین سال های ۱۹۸۹ تا ۱۹۹۱ صورت گرفت بالقوه قادر بود چنین گیجی و سردرگمی پدید آورد. چپ های غرب، چه از نوع متعادل و چه رادیکال آن بارها دنباله رو ایدئولوژی حاکم شدند. تروریسم برآشفتگی که در مهار گسیختن جنگ های نواستعماری نقش غالب ایفا می کند، به ویژه چپ ها را مرعوب کرد. نقشی که در قرن ۱۹ به عهده « مسیحیت وابسته به امپراتوری» نهاده شده بود که با ارشادگران متدین و معتقد و کاملأ خوش خیال راه را برای کشورگشایی استعماری می گشودند، امروز به عهده « چپ های وابسته به امپراتوری» نهاد شده است. البته چپ ها در درون تک تک کشورها در مبارزه اقتصادی و اجتماعی برای دفاع از دولت رفاه شرکت می کنند ولی در عین حال اغلب در گسترش فلسفه و جهان بینی که در خدمت نولیبرالیسم قرار دارد، نقش ایفا می کنند.

بحران سیاسی-اقتصادی و وخامت وضعیت بین المللی می طلبد که چپ ها بر گیجی و سردرگمی خود فایق آیند. این کتاب وظیفه خود می داند سهم خود را برای روشن کردن این تاریخ و انتقاد از اضمحلال چپ ها و روند عینی در بعد ملی و بین المللی که به این انحطاط منجر گردیده، ادا کند.

تحلیل هایی که در صفحات بعدی ارایه شده در زمانی که این کتاب در ایتالیا زیر چاپ می رفت مورد تأییدی تأسف بار قرار گرفت. در خاورمیانۀ بالکانیزه شده و با جنگ ویران گشته، گروه های بیرحم اسلام گرا که از طرف غرب برای سرکوب دولت های لائیک و ضداستعماری مورد استفاده قرار می گیرند، قدرت می یابند. به دنبال کودتا در اوکرائین و ورود تهدیدکننده ناتو به شرق اروپا ما شاهد واکنش روسیه بودیم. «محور» آمریکایی و تحول جدید سیاست آمریکا با اتکاء به ارتش در منطقه اقیانوس آرام، آسیا را به بشکه باروت مبدل ساخته است. خطر جنگ که این کتاب روی آن تأکید دارد، تشدید می شود. آیا چپ ها نشانه ای از حیات بروز خواهند داد؟

 

دسته‌بندی شده در: سياسى, سرتیتر

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: